خزان تیر خلاصش را برای لحظه ی گرگ و میشی غروب ها کنار می گذارد درست همانجا که سپهر می شکافد و تلنباری از دلتنگی را بر سر ساکنین زمین می پاشد. قناری های عاشق خود را به در و دیوار قفس می کوبند و بوته های نرگس در انتظار رسیدن به تماشای رقص گل های داوودی می نشینند، کلاغ ها پاییز را جانانه قار می زنند و در دنیای فراموشی ها، در آغوش کشیدن تنها نسخه ی درمان آدم ها میشود.
پاییز طعم آرزوهای نرسیده می دهد و بوی غریبی از یک آشنای دور، مثل عطر و عکسی که زورش به همه ی “کوچه علی چپ زدن ها” می رسد و درونت را چنان هم می زند که مجال گریختن نمی ماند.
درخت در آیینه آب، رنگ باختنش را می بیند و برگ ها در این هیجان رنگارنگ هر کدام رنگی می گیرند. بهانه جویان حرفی تازه دارند، یکی دل به رفتن و دیگری عاشق پاییز شده است، سبزی درخت رو به افول است و هیچکس جز او این را نمی فهمد چرا که دلتنگی از جایی شروع می شود که لحظه ی وداعی رسیده باشد.
این روزها خاورمیانه بوی خون می دهد، مشام دنیا پر شده از آشوب های تکراری، غروب هایی با ترس بمباران و شب هایی با بیم لرزیدن زمین ساکنینش را آواره کرده است، انگار خاک خاورمیانه تحمل این حجم از زندگی را ندارد، بسیاری از جان ها به پایان پاییز نمی رسند و آنهایی که برسند دیگر آدم های سابق نمی شوند، چقدر امسال پاییز فرق دارد.