محمدعلی وزیری/
ب.ز: الو سعید جان! الو سعید جان! قطع نکن، من بابکم! همان «ب، ز» خودت.
س.م: سلام! چطور این شماره را پیداکردی؟ این خصوصی من و اهل خانه بود. راستی فکر کردم مادرم هست و می گوید سر راه نان و میوه بگیر!
ب،ز: شماره ات را یکی از برادران داشت و به من داد. سری به ما نمی زنی؟ اینقدر دعوتنامه برایت فرستاده اند که دیگه نیامدنت لوس بازی است و از مزه و سوژه خارج شده!
س.م: آنجا کاری ندارم. منتظر لطف قاضی القضات کشورم.
ب.ز: (قاه قاه خنده)، ببین من الان در اوین هستم و اینجا ترس نداره. هزار بار آمدی و رفتی. مگر خودت به خبرنگاران نگفتی زندانیان در بهترین شرایط مثل سوییس زندگی می کنند؟ مگر نگفتی اینجا دانشگاه است با ندامت و اعتراف دلخواهانه؟ بیا عزیزم! ترس نداره، رحیمی رفته اما بقایی و مشایی هستند. سفارش کردم تورا هم بیاورند در بند ما، آخه برای بازی یکنفر کم داریم. خیلی خوش می گذرد.
س.م: نه فعلا اینجا خوش می گذرد! صبرکن محمود می آید اون پای بازی شما هم جور می شود. فعلا اینجا به قول شاعر:هوا خوشگوار و زمین نگار/ نه سرد و نه گرم و همیشه بهار… نمی آیم که نمی آیم. یار تامین اجتماعی و دوست سفارشی ام! خودتی! یکبار سهوالقلم کردم ولی دیگر سهوالقلم نمی کنم! می دانم آنجا چه خبر است! ببین خیالت را راحت کنم، بنده جاییکه روزنامه نگار و اصلاح طلبان باشد نمی آیم که نمی آیم.
ب.ز: نترس سعید جان! بیا اما احتیاط کن و لباس خواب آستین کوتاه بپوش! اینجا آستینها خطرناک هستند! راستی یادت باشد قبل از آمدن برای حفظ سلامتی حمام هم برو و موهای زاید بدنت را بزن که به پودر موبر نیاز نداشته باش! بیا عزیزم! نترس عششششقم! کوچولوی من نترس…
بوق بوق… برادران مخفیگاهش لو رفت… سوژه در مازندران است… برادران مستحضر باشند این بیت که گفت بیت بعدیش را هم شاعری گفته است:
که مازندران شهر ما یاد باد سعید فراری از آنجا به زندان باد
بوق بوق بوق….