صاحب شجاعی/ اين روزها جهان و ايران در شرايطى قرار دارد كه طنزنويس جماعت بين انتخاب سوژه گير مى كند. مثل گيركردن بين انتخاب قورمه سبزى و جوجه! از طرفى آمريكا، انگليس و فرانسه به سوريه اى حمله مى كنند كه نمى دانيم ديگر جايى براى حمله دارد يا نه؟! در ايران هم يهو همه متوجه مى شوند آقاى مرتضوى ناپديد شده است. نمى دانم چرا هميشه هر اتفاقى اينجا«يهو» مى افتد. ممكن است حتى فردا اينجا «يهو» خورشيد طلوع نكند. يعنى هر اتفاقى ممكن است رخ بدهد اما هنوز كسى يا نهادى راه حلى براى پيراهن تيم ملى پيدا نمى كند. ما ايرانيان از ديرباز روى پوشش خود بسيار حساس بوده ايم كه امروزه سوالِ چالشى « واى چى بپوشم؟» از همين حساسيت نشات مى گيرد. تعجب مى كنم ما از آن سابقه و تمدن به پيراهنى براى تيم ملى كشورمان رسيده ايم كه اگر با زيرپيراهنى آبى نفتى و پيژامه راه راه در مسابقات حضور پيدا كنيم آبروى مان بيشتر حفظ مى شود. از همه ى اين بحث ها كه بگذريم به بحث برخورد زن مامور با دختر جوانى مى رسيم كه فيلمش اين روزها فضاى مجازى را بلعيده است. خيلى از دوستان از بنده درخواست كردند موضع خودم را درباره اين موضوع بيان كنم كه بنده با مقاومتى همچون مقاوت دفاع ايران مقابل آرژانتين از دادن نظر خوددارى كردم. دليلش هم اين بود مى ترسيدم نظرى خلاف نظر ديگران بدهم. چون بنده در اصل موافق حركت آن زن مامور بودم! وقتى از بچه گى به ما آموختند «چوب معلم گُله هر کی نخوره خُله» انتظار داريد من مخالف خشونت باشم؟ خدا پدر و مادر معلم مان را بيامرزد كه صبح زمستان با چوب خيس روى انگشت هايمان مى زد كه درس بخوانيم ولى هيچ وقت نخوانديم. خانواده ما از عنفوان كودكى موافق تربيت با چاشنى خشونت بودند. مثلا پدر بنده طورى من را به در و ديوار مى كوبيد كه در ده سالگى سه بار ديسك كمرم را عمل كردم. دليل اين كوبيدنش اين بود كه درس بخوانم ولى حتى يك بار هم اين كوبيدن ها باعث نشد لاى كتاب را باز كنم. شايد اين كتك ها اثر خاصى نداشت اما به هرحال وظيفه اش كوبيدن بود. پس شما هم مثل پدر بنده باشيد. بكوبيد و بزنيد حتى اگر تاثيرى نداشته باشد. مرسى!