مهدی دهقان منشادی
در سیاهکاری و تاریکی روزگار باید از سپیدی و نور نوشت اما در نوشتن هم جوهر سیاه دخالت کرده و دامن سفیدی را به سیاهی میکشاند. تاریخ و تجربیات زیسته بشری گواه سیطره سیاهی بر هستنها و بودنهاست و سپیدی و روشنایی تنها بارقههایی هستند برای خراش دادن تیرگی و نه محو و نیستی کامل آن. چون به کهکشانها مینگری سیاهی حکمفرماست و ستارگان نورانی دلخوشکنکهایی هستند که به هستی زینت دادهاند اما قدرت ازآن تیرگی و تیره و طایفه آن است. همیشه چگالی و وزن سیاهی بیشتر از سفیدی بوده است گویا سفیدی را به خاطر بی وزنی، تاب بر هستی نشستن نبوده و بُرندگی و بَرنده بودن ماتها و تیرهها قابل مقایسه با بُرش و بَرندگی روشن و شفافها نخواهد بود. هستی بانویی زیباست که در کشاکش روزگار دامن رنگین خود را زیر پای جانداران و بیجانان بیشماری گسترانده و در نقوش رنگارنگ آن تیرگی نقش پر رنگی داشته است. سرخ و سیاه از آن رو هم خون و هم خانواده یگدیگرند که با هم نقش مکملی را در زندگی جانداران به خصوص آدمیان بازی کردهاند و خون سرخ بعد از ریختن و خشکیدن به تیرگی میگراید و غم سیاه را بر جان آدمیان تزریق میکند. مشکی را رنگ عشق دانستهاند شاید از آن رو که عشق، عاشق را خونین جگر کرده و روزگار او را سیاه نموده و دمادم زندگی او را گرد سیاهی و غم میپاشاند. شگفت انگیز است که هستی و کائنات با این همه ثروت و غنایی که در زیر قبای خود دارد و با آن همه تنوعی از رنگ که دامنش را آراسته است چه اصراری بر سیاهی فقر و سیادت سیاهی داشته و خواستار تیره بختی شمار زیادی از آدمیان است.
تاریخ را با قلم و مرکب سیاه نوشتهاند تا دفتر سفید روزگار مرثیه خوان رنجها و دردهایی باشد که در داستان زندگی بشریت مدام تکرار شده است. نخستین سطور از داستان اساطیری بشر حکایت از قاتل بودن قابیل و مظلومیت و بی گناهی هابیل است و آدم در طول حیات خود زخم سیاهی بر تن خود را تحمل کرده و فریادهای خاموش خود را با سپید کردن گیسوان خود فرو خورده است بدون آنکه دادخواهی عادل، پاسخ روشنی به رنجهای کشیده او بدهد و نهایت پیروزی سپیدی، پوشاندن کفن سفید بر تن بی جان آدمیان است تا باز در دل خاک سیاه مقهور آن گردیده و پوسیدگی و نیستی را نصیب ببرد.

تاریخ خود گواه تیرگیهاست و در هر برگ بی شمار خود روایت میکند چگونه دیو سیاه آز و خشم دست بر گردن حاکمان، سیاستمدران و روحانینماها کرده و آنها را فریفته است تا چون زالویی بی مغز، خون رعیت و شهروند زیر دست خود را بمکند و پوست و استخوان آنها را بر سینه قبرستانها و بایگانی روزگار رها سازند و موریانه زمان آنها را با خاطراتشان در دل تاریکی گذشته جای دهد؛ گذشتهای که معدهای فراخ برای هضم آدمیان و حافظهای ضعیف برای به خاطر داشتن آنها دارد. جنگ و ظلم و بی عدالتی هرازچندگاهی تازیانه خود را بر پیکر آدمیت کوفته است و با از دست رفتن جانها و زندگیهای فراوان، رنجهای بیشماری را باقی گذاشته که حاصل رابطه جانسوز ظالم و مظلوم در سراسر تاریخ و جغرافیا بوده است. افسوس که هر آدمی تنها یک بار فرصت زندگی و بهره گیری از آن را پیدا میکند و برای جانهای از دست رفته و زندگیهای تباه شده دیگر تاوانی نمیتوان یافت و سوزاندن و عذاب دادن ظالم در جهانی دیگر هیچ توفیری برای مظلوم عمر از دست داده نخواهد داشت.
شوپنهاور زمانی جهان را محنتکدهای خوانده بود که در آن شر بر خیر غلبه دارد. تاریخ نوع بشر به طور عمده چیزی جز توالی جنایت و خشونت نبوده و فضایل نوع بشر تاکنون نتوانسته است بر نهاد حیوانیاش چیره گردد. در چیرگی همیشگی شر، طبیعت پیوسته جایگاه تعرض قوی بر ضعیف بوده و دریغا که در همه زمانها و مکانها، خوندوستی و تیره خواهی هستی، بعد از اینکه بخت دنیوی آدمیان را سیاه کرد، روشنی را از جان تابان آنان گرفته و عاقبت جسم آنها را در مغاک خاک فرو میبرد. نهادینه شدن غم و عزاداری و تیرگی در برخی جوامع انسانی به قدری است که خوشحالی رعیت همواره موجب غصه ارباب میشده و آن عالیجناب به دنبال فرصتی میگشته تا آب خوش از گلوی رعیت پایین نرود.
کاشکی اشرف مخلوقات اندکی درنگ میکرد، توهمات را کنار میگذاشت و میفهمید که خود خالق اصلی شر و سیاهی است و در طول تاریخ همیشه زور آدم بدها از آدم خوبها بیشتر بوده است. علم در هر زمان قوی پنجه به میان انسانها راه یافته و به یاری و همدستی جبهه تیرگی و ظلم شتافته است. باید تاریخ را خوانده باشی، باید سرد و گرم روزگار را چشیده باشی و باید در آزمایشگاه تجربی جهان تجربه کرده باشی تا این واقعیات پیش روی تو قرار بگیرد و بر این حقایق اشک بریزی وقتی میفهمی که شر زورش بسیار بیشتر از نیکی است و اهریمن، سیاهی مطلقی است که هیچگاه زور مجموعه خدایان تاریخ باستان و معاصر و نمایندگان زمینیشان به او نرسیده و نمیرسد. همیشه ظالم سالم بوده و سنگ به دنبال پای لنگ میگشته است. پس در همه زمانها در کارزار بین خوب و بد، صلح و جنگ، سفید و سیاه، آرامش و آشوب، و زندگی و مرگ پیروزی نهایی ازآن تیرگیها بوده است. شاید این قانون ننگین کائنات باشد که هرچه چرکینتر، چندش آورتر و منفورتر باشی پیروزی و کامروایی از آن تو خواهد بود. در شرایطی که هیچگاه روی این سیاره خاکی هیچ دادگاهی نبوده که بتواند تیرگی را محکوم کرده و عدالت و نور و خوبی را پیروز گرداند، نوع آدمی دل خوش به محکمهای بوده است که در جهانی دیگر دادِ روشنایی را از تیرگی بستاند و نور دمار از همه سیاهیهای گذشته در آورد اما سوال اینجاست با وجود تلف شدن زندگیهای نیک توسط بدها و شکست غمبار مظلومان از ظالمان در طول تاریخ بشریت، عذاب دادن ظالم چه سودی به حال مظلوم زندگانی از دست داده دارد؟