جدیدترین ها

کپی لینک
کد خبر: 18760

خاطره ای از کتابخانه سیار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

شنیدن «احتمال تعطیلی کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» آنهم به دلیل درآمدزا نبودن و بودجه نداشتن! تنها یک خبر تلخ فرهنگی برای امثال من نیست که دنیای کودکی مان رفاقت شیرینی با کتابخانه های سیار این نهاد داشت. اولین باری که فهمیدم نوشتن چیست و اصلاً آدم چگونه می تواند یک کتاب را با دقت بیشتری بخواند یا بنویسد دوران دبستان بود. آن روزها مدرسه کتابخانه نداشت اصلاً کل محله ما کتابخانه نداشت. گاهی کتاب های برادرم را مطالعه می کردم که آن هم بعضی مواقع باعث بحث و جدل می‌شد چرا که او معتقد بود کتاب هایش مناسب سن من نیستند. همیشه دوست داشتم کتاب‌های زیادی بخوانم اما در آن دوران، کتابخانه‌ای اطرافمان نبود.


کلاس دوم دبستان بودم و یک روز در حیاط مدرسه ایستاده بودم. مدرسه ما یک در داشت که روبه روی رودخانه باز می شد. در حیاط منتظر دوستانم بودم که ناگهان یک ماشین قدیمی به رنگ سرمه ای که نقاشی های کودکانه روی آن طراحی شده بود، از همان در رودخانه وارد حیاط مدرسه شد. با ورودش به حیاط، همه بچه ها دورش جمع شدند. مردی مهربان با قدی بلند از ماشین پیاده شد که پشت چشمانش فرو رفته بود، این نشانه ای بود که همیشه از او در ذهنم باقی ماند. تا آن روز آن مرد را ندیده بودم. خیلی دوست داشتم ببینم برای چه کاری به مدرسه آمده است. از طرفی مدل کودکانه ی ماشینش برایم عجیب بود، همه فکر می کردیم برایمان تغذیه آورده اند. درب ماشین را که باز کرد دیدم در آن چند قفسه کتاب گذاشته شده است. کتاب های مختلفی داشت که من برای دیدنشان روی پنجه پایم ایستاده بودم. کتاب هایی مانند “سگ فداکار”، “دخترماه پیشانی” و قصه هایی از این دست، ماشین کوچکش را پر کره بود. پیرمرد مهربان در یکی از کلاس ها ما را جمع کرد و در مورد کتاب و کتابخوانی با ما صحبت کرد. بعد از اینکه صحبت هایش تمام شد گفت “هر کسی می تواند داستان بگوید یا شعر بخواند، بیاید کنار تخته…” من که همیشه داستانهای زیادی از مادربزرگم شنیده بودم و شعرهای زیادی را هم حفظ بودم اولین نفر دستم را بالا بردم و با چشمان بسته یک شعر بلند را خواندم. او از اینکه با جسارت یک شعر بلند را می خواندم و داستان های محلی را تعریف می کردم، بسیار خوشحال شد. بعد از کلاس به من گفت: «تو توانایی نوشتن داستان را هم داری». از آن روز من با دنیای نوشتن و دست به قلم شدن آشنا شدم. پیرمرد مهربان من را عضو “کانون پرورش فکری کوکان و نوجوانان” استان کرد. هر ماه یک بسته از سمت کانون پرورش فکری کودکان برای من ارسال می شد که در آن جزوه هایی برای بهتر نوشتن بود.
آن مرد مهربان، سفیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شهرستان بود. آقای کشاورز که اگر زنده است خدا سلامتش دارد و اگر از دنیا رفته روحش قرین آرامش باشد، من را با دنیای کتاب بیشتر و بهتر آشنا کرد. هر چند که بعد از چندسال کارت عضویت گم شد و دیگر نتوانستم با کانون پرورش فکری کودکان استان ارتباط بگیرم وکم کم از جزوه ها و نوشتن بهتر دور شدم. دیگر وارد دنیای درس و دانشگاه شدم و از آن ماجرا فاصله گرفتم.
امروز که خبرهایی از تعطیلی کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شنیدم بسیار ناراحت شدم و از اینکه کودکانی در روستاهای دوردست شاید از این ماشین های کتابخانه‌ای محروم شوند، بسیار متاسف شدم. شاید در شهرهای بزرگ و مرکز استان‌ها کتابخانه‌هایی به تعداد زیاد وجود داشته باشد و همگان بتوانند از آنها بهره ببرند اما در روستاها و آبادی های دوردست که کتابخانه وجود ندارد، بچه ها بسیار تشنه کتاب خواندن هستند.
شاید بهتر باشد تدابیر دیگری برای تامین بودجه ها و هزینه‌های کشور داشت تا تعطیلی کتابخانه هایی که امید دانش آموزان در روستاهای دوردست هستند.

اشتراک گذاری:

دیدگاه

تعداد دیدگاه‌ها: 0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *