در هوای ایرانشهر
همایش دانش آموختگان دبیرستان ماندگار ایرانشهر یزد با پیامی از نویسنده توانای دیارمان، «دکتر محمدعلی اسلامی» که از دانش آموختگان دبیرستان قدیمی ایرانشهر است برگزارشد. دکتر اسلامی در متنی که برگرفته از کتاب «روزها» است به حال و هوای آن دوران دبیرستان که بیش از هفت دهه از آن می گذرد پرداخته است که در ادامه می خوانید:
«درست ۷۰ سال پیش در همین روزها بود که در دبیرستان ایرانشهر نامنویسی کردم، ایرانشهر دولتی و مهمترین دبیرستان شهر بود خود بنای آن که به تازگی بطرزی فخیم ایجاد شده بود، بر ابهت آن می افزود. ایرانشهر جز سلسله برنامه های رضا شاهی بود که در هر شهر می بایست نمودار قدرت حکومت وقت باشند. می بایست بنماید که روزگار ایران نو شده و شکوه گذشته که در تاریخ خوانده می شد اکنون با این بناها به ایران بازگشته است. در تهران نمونه اش کاخ دادگستری ،عمارت بانک ملی و موزه ایران باستان بود . لذا از هر جهت سنگ تمام گذارده شده بود در یکی از خیابانهای نوبنیاد شهر که به همان نام ایرانشهر خوانده می شد و تا فلکه فاصله چندانی نداشت، ساختمان مدرسه در وسط باغچه قرار داشت که گلها و بوته های زینتی آن را مانند یک پارچه رو دوزی شده نشان می داد. دیوارش به سبک جدید، ستون بندی بود و به علت کوتاه بودنش، طاق نماهای زیبای ساختمان را از بیرون در معرض دید می گذاشت. ساختمان، با دهنه های قوسی و پنجره های بلند که در هیئت محراب بود، ساخته شده از چوب های جنگلی بسیار عالی و بدنه آجر قزاقی سفید که آن زمان مطلوب ترین مصالح در شهر شناخته می شد تناسب و وقاری داشت که تنها تلفیق دو اصالت قدیم و اصالت جدید می توانست به آن دست یابد.معلوم بود که کمترین خست یا تنگ نظری در تعبیه این بنا به کار نرفته است. پلکان و خروجی وو دهنه ها همه حکایت از تناسب مطبوعی داشتند پنجره ها تمام شیشه تا زیر سقف کشیده می شد و در عین حال بازوهای کلفت چوب تریاکی رنگ به آنها اسطقس می بخشید.
ایرانشهر تنها دبیرستانی در شهر بود که تعدادی دبیر لیسانسیه داشت در آن زمان لیسانس که بالاترین درجه تحصیلی در ایران بود به نظر ما بسیار با اهمیت جلوه می کرد تصور می کردیم کسی که آن را در دست دارد به منتهای تبحر رشته تحصیلی خود رسیده است و دیگر هرچه در آن زمینه هست آموخته است. درجه بالاتر از لیسانس در دایره چشم انداز ما نمی گنجید، و من هنوز این سبکسری رو داشتم که به مدرک تحصیلی اهمیت بدهم.
بنابراین درس خواندن در بنائی به این رفعت با معلمانی که در رشته خود صاحب تخصص به حساب می رفتند به اصطلاح امروزی ها خیلی غرور آفرین بود و من دیگر خود را کسی می دیدم که وقتی پا به دالان ایرانشهر می گذارم در واقع در دالان دراز دانستگی، پا نهاده است هر چند در آغاز راه باشد. این مدرسه از مدارس قبلی ام خیلی جدی تر بود. در همان نگاه اول از گل و سرو و باغچه تا آجر و چوب بنا و عینک و کراوات دبیران همگی گواه بر محیطی متفاوت داشت. بیشتر شاگردان کلاس که در حدود ۳۰ نفر بودیم برایم ناشناس بودند ولی ناشناختگی اگر احتیاط انگیز است در عوض هیجان تازگی با خود دارد کلاس همان چند روز اول سیمای خود را می نماید بچه هایی که نوعی تجانس یا خویشاوندی روحی با هم داشتند همدیگر را پیدا می کردد. سرزنده ها، نخاله ها، درس خوانها، پخمه ها و نجیب ها، هر یک در ردیف خود قرار می گیرند. شاگردها خیلی درس خوان گرچه دیگران برای آنها اعتباری قائلند ولی معمولا کسی دوستشان نداشت و آنها هم تا حدی با دیگران فاصله می گرفتند و نامحرم و نامتجانس شناخته می شدند. در نظر من قابل قبول ترین همشاگردی ها همیشه کسی بوده است که گلیمش اش را از آب بکشد بی آن که بلند پروازی همه چیز دانی و جامعیت داشته باشد. این تجربه نیز برای من بوده است که کسانی که همه درس های شان خوب بوده است کم پیش آمده که در اجتماع افراد برجسته بشوند. گویا همه چیز دانی در کلاس عارضه ای دارد که سرزندگی و جولان تخیل را پژمرده می کند.
دبیران ما در ایرانشهر کسانی بودند که پس از چند سال تجربه می توانستند برکلاس مسلط باشند لااقل ما در معرض آن نبودیم که ایرادی به آنها داشته باشیم. از لحاظ شخصی برای من قدری بهتر یا بدتر بودن معلم اهمیت نداشت زیرا حواسم نه چندان در کلاس بلکه در کتابفروشی و ادبیات و مطبوعات بود. ولی چنان که طبیعی بود، نقشبندی شخصیت معلم از همان آغاز سال تحصیلی در ذهن ما صورت می بست، بدین معنی که ببینم چه کسی سختگیر و چه کسی سهل انگار است. عبوس یا خوش رو، جدی یا لاابالی و از این نوع است. مدیر مدرسه کمتر ظهور و بروزی داشت اما چون وابسته به یکی از خانواده های متنفذ شهر بود همان اسم او کافی بود دبیرستان بتواند به طرز آرامی اداره شود از سوی دیگر باید انصاف داد که نانجیب و منصب فروش نبود و آزارش به کسی نمی رسید برعکس او ناظم که کارها را به راه می برد مردی پر جوش و جلا و زبان آور بود از مقامی که داشت خوشبخت می نمود می رفت و می آمد و با بچه ها گفت و شنود می کرد خیلی پایبند درس دادن نبود و ساعتی هم که درس می داد از قراری که می گفتند بیشتر خارج از کلاس حرف می زد. در میان دبیران ما از همه پر مایه تر «حسین محبوبی اردکانی» بود دبیر تاریخ که بعد یکی از متخصصان تاریخ معاصر شد و دو سه کتاب مهم تالیف کرد.
محبوبی از همان زمان که یک دبیر تازه کار بود معلوم بود که با دیگران فرق دارد با عینک ته استکانی و چشمهای کم مژه ی خسته، عبوس و مصمم وارد کلاس می شد و بی درنگ با صدای تیز و یکنواخت خود شروع به درس دادن می کرد. تمام وقت در کلاس قدم میزد از این سر کلاس به آن سر می رفت و تاریخ را که مربوط به قرون اولیه ایران بعد از اسلام بود از حفظ درس می داد در طی این مدت به یاد نمی آورم که روی صندلی نشسته باشد، معلوم بود که موضوع درس خود را دوست دارد اگر سوال های بود جواب می داد و در برابر سوالات نابه جا از طعنه و تلخی ابا نداشت. کم پیش می آمد که بخندد. فکور و جدی بود. خارج از معلمی عالم دیگری هم داشت و آن مطالعه بود علاوه بر تاریخ در امتحان گرفتن زبان فرانسه نیز شرکت می کرد. از معلمانی بود که جلب احترام می کنند و حتی از آنان حساب برده می شد. بعدها در دانشگاه تهران به نوعی همکار شدیم کناره جو و زحمتکش بود با این که در این دوره هم مراوده کوتاهی داشتیم بعضی از صفات او از چشم پنهان نمی ماند: علاقه صادقانه به علم، فقدان خود نمایی و هیاهو، روح طلبگی و قناعت. اواخر عمرش دکتری تاریخ از دانشگاه تهران گرفت .من یقین دارم که سواد و فهمش از بعضی از استادانش که به او دکتری دادند بسی بیشتر بود.
بنابراین روی هم رفته ایرانشهر اولین تجربه جدی من با آموزش و دانش بود».