سعیده یزدانیان؛ بانوی معلول یزدی در گفتگو با بشارت یزد از پذیرش واقعیت و ناامید نشدن در برابر مشکلات گفت؛
- اولین قدم آشنایی مان با سعیده یزدانیان، صفحهاش در اینستاگرام بود. صفحهای پر از گل و گیاه رنگارنگ با عنوان گلستان مهرگان، که سعیده یزدانیان آن را مدیریت میکند. متولد سال 1364 در یزد است و لیسانس زبان انگلیسی دارد. آبان ماه سال 1390 به دلیل واژگونی خودرو، دچار ضایعه نخاعی گردن شده و دستها و پاهایش بیحرکتند اما به قول خودش بعد از معلولیت تلاش کرده تا به جامعه، وجههای دیگر از خودش را نشان دهد که قابل احترام و ارزش باشد نه سزاوار دلسوزی
- سعیده یزدانیان: وقتی دچار ضایعه نخاعی شدی، باید بپذیری که برای هرچیز سادهای، درگیر هستی اما باید بتوانی وابستگیها را کم کنی و خودت را نشان دهی. من هنوز هم برای غذا خوردن، مسواک زدن، تعویض لباس و… به کمک دیگران نیاز دارم اما خودم خواستم این مشکلات را رها کنم و نخواستم دل کسی برایم بسوزد. بارها شده است که وقتی درس میخواندم، کسی نبود کمکم کند تا بنشینم یا بدنم شروع به لرزیدن میکرد که نشانه خستگی بود اما هیچ وقت نمیخواستم که دوباره به عقب برگردم
- به خودم گفتم نباید امیدم را از دست بدهم، من همان سعیده قبلی هستم و باید بلند شوم، نباید خانوادهام که اینقدر به من محبت کردهاند را ناامید کنم. به این حرفها شک داشتم اما شروع کردم به پرورش خودم. سعی کردم مشکلات را رها کنم و خودم را مسئول تمام اتفاقات زندگیام ببینم
مریم درهشیری/ اولین قدم آشنایی مان با سعیده یزدانیان، صفحهاش در اینستاگرام بود. صفحهای پر از گل و گیاه رنگارنگ با عنوان گلستان مهرگان، که یزدانیان آن را مدیریت میکند. متولد سال 1364 در یزد است و لیسانس زبان انگلیسی دارد. آبان ماه سال 1390 به دلیل واژگونی خودرو، دچار ضایعه نخاعی گردن شده و دستها و پاهایش بیحرکتند اما به قول خودش بعد از معلولیت تلاش کرده تا به جامعه، وجههای دیگر از خودش را نشان دهد که قابل احترام و ارزش باشد نه سزاوار دلسوزی.
با او از راهاندازی گلخانه و آنچه بعد از معلولیت بر او گذشته صحبت کردیم و او پرانرژی و امیدوار، ما را به گوشهای از زندگیاش، میهمان می کند. گفتگوی بشارت یزد با سعیده یزدانیان را در ادامه می خوانیم:
ایده اولیه راهاندازی گلخانه از کجا شروع شد؟
راستش اول قصدی نسبت به راهاندازی گلخانه نداشتم، اما خانهای که در آن زندگی میکردیم، باغچه بزرگی در حدود 150 متر داشت که همسرم آن را دیوارکشی کرده بود و تصمیم داشت آن را کارواش کند. من همیشه میگفتم بیا دیوار را بردار تا باغچه سرجایش برگردد. چون من به دلیل معلولیتم، اکثر مواقع خانه بودم و نیاز داشتم تا باغچه و سرسبزی در خانه داشته باشم. زمان بازنشستگی همسرم بود و نیاز به شروع کاری جدید داشت و این شد که اولین بار او درباره داشتن گلخانه به من پیشنهاد داد. من هم پذیرفتم و استارت کار زده شد.
از چه زمانی گلستان مهرگان شروع به فعالیت کرد؟
میخواستیم درهای گلخانه را از مهرماه 98 به روی مردم بازکنیم، برای همین هم اسمش را گذاشتیم گلستان مهرگان تا یادآور جشن مهرگان در پاییز باشد. از محلات زیادی گل و گیاه آوردیم و خیلی از گلها را هم خودمان پرورش دادیم، اما چهارپنج ماه طول کشید تا نشآها آماده شود. از طرفی پرداخت وام جهاد کشاورزی هم طول کشید. هزینهها برای ما سنگین شده بود و مجبور بودیم از راه فروش طلا و از دست دادن پس اندازهایمان، هزینهها را پرداخت کنیم. شروع کار کمی طول کشید و گلستان مهرگان سوم خردادماه سال 1400 آغاز به کارکرد.

فوت و فنهای گلخانهداری را از کجا یاد گرفتید؟
یک سال قبل از راهاندازی گلخانه، به کلاسهای آموزشی پرورش گل و گیاه زینتی در جهاد دانشگاهی رفتم تا در مورد انواع خاک، گیاهان، کودها و آفات آموزش ببینم و همسرم در این راه حامی من بود. کلاسهای آموزشی که میرفتم، چند پله داشت اما همسرم همیشه من را سر ساعت و حضوری به کلاسها میبرد تا بالاخره مدرک گرفتم و به جهاد کشاورزی یزد، درخواست راهاندازی گلخانه را دادیم. درکنار آموزش، برای بیشتر شدن تجربه، من و همسرم به گلخانههای دیگر هم میرفتیم تا از نزدیک، روشهای کار را یاد بگیریم.
گلخانه داشتن در یزد با چه شرایط و چالشهایی همراه است؟
به دلیل خشکی آب و هوای یزد، پرورش گل و گیاه نیاز به کنترل زیاد و دستگاه خاصی دارد که هزینه هایش سنگین است و دو کارگر مرتب باید مواظب آب و هوای گلخانه و گیاه باشند و آفتها را بررسی و به آن رسیدگی کنند. بعضی از گل ها هم بسیار آسیب پذیر هستند و نگهداری از آن ها سخت است. اما در کل کاشت و نگهداری از گل و گیاه، حس و حال خوبی دارد. بیشترین چالش برای من، شرایط بدنی خودم است که به دلیل بدون حرکت بودن و زخمهای ناشی از زیاد نشستن، باعث شده آسیبپذیری بیشتری داشته باشم و ماههای اخیر کمتر به گلخانه بروم.
کارآفرینی با معلولیت کار سختی به نظر میرسد، چه چیزی بیشتر از همه به سعیده یزدانیان انگیزه میدهد در این مسیری که انتخاب کرده، بماند و ادامه دهد؟
بیشترین انگیزه برای من این است که ذهنم را مشغول کنم تا احساس بیهودگی نداشته باشم، بتوانم به زندگی ادامه بدهم و نمیخواهم کسانی که برایم تلاش کردهاند، را ناامید کنم. من پیش از معلولیت، خانهدار بودم و مثل بقیه ورزش میکردم، کتاب میخواندم، خانهداری و بچهداری میکردم و یک زندگی معمولی داشتم. از شرایط زندگی یک ضایعه نخاعی خبر نداشتم و نمیدانستم آنها غیر از نشستن روی ویلچر، چه مشکلات و نیازهای دیگری دارند. بعد از تصادف فهمیدم که ضایعه نخاعی چند نوع دارد که من دچار شدیدترین حالتش شدهام. هیچ حرکتی نداشتم و تا یک سال بعد از این اتفاق، حتی صورت من را با دستمال تمیز میکردند و برای من که اهل ورزش بودم و انرژی زیادی داشتم، فاجعه بود که تمام وقت روی تخت بمانم. کارهایم را دیگران انجام بدهند و برای غذاخوردن، تعویض لباس و پهلو به پهلو شدن نیاز به دیگران داشته باشم. این وابستگی برایم خیلی سخت و البته خجالتآور بود. وقتی دچار ضایعه نخاعی شدی، باید بپذیری که برای هرچیز سادهای، درگیر هستی اما باید بتوانی وابستگیها را کم کنی و خودت را نشان دهی. من هنوز هم برای غذا خوردن، مسواک زدن، تعویض لباس و… به کمک دیگران نیاز دارم اما خودم خواستم این مشکلات را رها کنم و نخواستم دل کسی برایم بسوزد. بارها شده است که وقتی درس میخواندم، کسی نبود کمکم کند تا بنشینم یا بدنم شروع به لرزیدن میکرد که نشانه خستگی بود اما هیچ وقت نمیخواستم که دوباره به عقب برگردم.
چه مدت طول کشید تا بتوانید با معلولیت کنار بیایید و این پذیرش چطور اتفاق افتاد؟
سه سال طول کشید تا توانستم خودم را از نظر روحی تقویت کنم. اوایل که میخواستم از خانه بیرون بروم با عینک دودی و با پوشیدگی بیشتر میرفتم، چون نمیخواستم کسی مرا در این حالت ببیند. افسرده شده بودم و برای اینکه بتوانم بخوابم، قرص خواب آور مصرف میکردم. پدرم به دلیل ناراحتی از شرایطی که داشتم، دق کرد و من بعد از سه سال دیدم آدمی شدهام که مدام گریه میکند، همسرم خسته شده و بچهام بلاتکلیف بود. به خودم گفتم نباید امیدم را از دست بدهم، من همان سعیده قبلی هستم و باید بلند شوم، نباید خانوادهام که اینقدر به من محبت کردهاند را ناامید کنم. به این حرفها شک داشتم اما شروع کردم به پرورش خودم. سعی کردم مشکلات را رها کنم و خودم را مسئول تمام اتفاقات زندگیام ببینم، اگر غمگین بودم یا کاری را نمیتوانستم انجام بدهم، به خودم میگفتم معلولیت و ناتوانی در این موضوع دخیل نیست و خودت نخواستی کار انجام شود و همین ساختن خودم، باعث شد همه چیز روز به روز بهتر شود. سال 1395 تحصیل کردن در رشته آموزش زبان انگلیسی، در دانشگاه آزاد را شروع کردم. اوایل برای یادگیری و نشستن دچار مشکل بودم اما اساتید و دانشجویان مرا خیلی درک میکردند و چون نمیتوانستم چیزی یادداشت کنم، برایم صدا ضبط میکردند و یادداشت میفرستادند، همین محبتها باعث شد بتوانم با آنها حرف بزنم و از اینکه ویلچری هستم، خجالت نکشم.
پس از دیدگاه شما، خانواده و جامعه در خروج معلولان از انزواطلبی، نقشی دارند؟
بله بسیار مهم است و به نظر من علاوه بر اینکه حمایت خانواده یا اطرافیان مهم است، خود معلول هم باید خواسته باشد تا خودش را از وابستگی و زیر دست بودن نجات دهد و نخواهد بقیه مدام به او توجه کنند یا نیازهایش را برطرف کنند. اولین قدم این است که معلولان خودشان را در هر زمینهای پرورش بدهند و در سختیها جا نزنند. وقتی از خانه بیرون بیایند، تازه میبینند که چقدر معلول دارند در اطرافشان زندگی میکنند. اگر خودمان همت کنیم و از اینکه در جامعه باشیم، احساس خجالت نداشته باشیم، مردم هم ما را درک میکنند و برای نیازهایمان دنبال راه حل میگردند.
آمارها نشان میدهد خانمهای معلول دچار انزوا و افسردگی بیشتری نسبت به آقایان هستند، به نظر شما روحیه حساستری دارند یا شرایط برایشان سختتر است؟
به نظرم به دلیل شرایط اجتماعی، معلولیت برای خانم ها سختتر است. یک خانم معلول حتی اگر شاغل باشد باید کار خانه را هم انجام بدهد. خانهای که قبلا خودت اداره میکردی، حالا باید منتظر باشی کسی برایت اداره کند و اطرافیان با این بهانه که یک مرد نمیتواند به تنهایی از پس خانه بربیاید، فشار روانی و عاطفی بیشتری به زن وارد میکنند. در حالی که اگر پرستار بگیرند، همه مشکلات خانه را میشود حل کرد. اکثر مردان در این شرایط، همسرانشان را رها میکنند. در حالی که احساسات و نیاز به احترام و توجه در زنان معلول، مانند گذشته است و همین زنان را دچار افسردگی و انزوای بیشتر میکند. اما در شرایط بالعکس، بیشتر زنان در کنار مردان معلول خود میمانند و برای ساختن زندگی به او کمک میکنند.