جدیدترین ها

کپی لینک
کد خبر: 24614

«مصطفی» ستاره‌ای که به ملاقات خدا رفت

خیابان معراج ۳۱ در یزد تنها یک نشانی نیست، معبری‌است برای عروج به آسمان، جایی که این روزها با عروج مصطفی، رنگ شهادت بر در و دیوار خانه‌ای نشسته و عطر ایثار در کوچه‌های آن پیچیده است.

شهادت جوانی از خیرآباد یزد در حمله اسرائیل به زندان اوین:

  • «مصطفی موحدی»، تنها پسر خانواده که تنها ۲ ماه به پایان خدمت سربازیش مانده بود، در تجاوز ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی به زندان اوین، پر کشید تا خیابان «معراج» یزد شاهد عروجی دیگر باشد، اینجا آغاز پرواز ستاره‌ای بود که به آسمان وطن پیوست
  • پس از هماهنگی با خانواده‌ شهید سرباز وطن “مصطفی موحدی” جوانی نجیب که با مظلومیت و در روزهای پایانی خدمت سربازی آسمانی شد، همراه یکی از همکاران راهی کوچه‌ای در منطقه خیرآباد یزد شدیم؛ کوچه‌ای که حالا نشانی از شهادت برخود دارد، در ابتدای کوچه، حجله‌ای برپا شده بود؛ با پارچه‌ای سرخ، به رنگ خون شهیدان، تصویر جوانی که هنوز ۲۶ سالگی‌اش را تمام نکرده، در قاب حجله آرام گرفته بود؛ تا به رهگذران بگوید این خانه مأمن خانواده‌ای قهرمان است
  • خانواده‌ مصطفی اصالتاً یزدی هستند و در تهران زندگی می‌کنند، با این حال، دلشان می‌خواست پیکر مصطفی در خاک پدری آرام بگیرد؛ همان‌جایی که حالا گلزار شهدای خیرآباد، خانه ابدی‌اش شده است

خیابان معراج ۳۱ در یزد تنها یک نشانی نیست، معبری‌است برای عروج به آسمان، جایی که این روزها با عروج مصطفی، رنگ شهادت بر در و دیوار خانه‌ای نشسته و عطر ایثار در کوچه‌های آن پیچیده است.

«مصطفی موحدی»، تنها پسر خانواده که تنها ۲ ماه به پایان خدمت سربازیش مانده بود، در تجاوز ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی به زندان اوین، پر کشید تا خیابان «معراج» یزد شاهد عروجی دیگر باشد، اینجا آغاز پرواز ستاره‌ای بود که به آسمان وطن پیوست.

پس از هماهنگی با خانواده‌ شهید سرباز وطن “مصطفی موحدی” جوانی نجیب که با مظلومیت و در روزهای پایانی خدمت سربازی آسمانی شد، همراه یکی از همکاران راهی کوچه‌ای در منطقه خیرآباد یزد شدیم؛ کوچه‌ای که حالا نشانی از شهادت برخود دارد، در ابتدای کوچه، حجله‌ای برپا شده بود؛ با پارچه‌ای سرخ، به رنگ خون شهیدان، تصویر جوانی که هنوز ۲۶ سالگی‌اش را تمام نکرده، در قاب حجله آرام گرفته بود؛ تا به رهگذران بگوید این خانه مأمن خانواده‌ای قهرمان است.

شهید موحدی، در بخش دژبانی زندان اوین و هنگام حمله ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی، آسمانی شد، خانه پدری‌اش مصطفی، ساده اما پرشکوه بود و دیوارهایش را پارچه‌های تسلیت از سوی افراد مختلف قاب‌ گرفته بود، فضای خانه‌ آرام بود اما دل‌ها نه، سکوت در اینجا فریاد می‌کشید که دشمن فرزندی دیگر از ایران را از ما گرفته است.

نشانی منزل این شهید جوان در خیابان معراج (کوچه معراج ۳۱) قرار دارد؛ خیابانی با نامی آسمانی که درخشش شهادت را برای این خانواده ماندگارتر کرده است، خیابانی که نماد عروج است و چه عروجی بالاتر از شهادت برای یک سرباز سرافراز وطن وجود دارد، تشابهی معنوی و معنایی که با شهادت مصطفی پیوند عمیقی یافته است.

شهادت معراجی جان‌های پاکی مانند مصطفی است که با مرگی سرخ به دیدار معبودشان راه یافته‌اند.

در میان جمع پر از سکوت و درد

به گزارش ایرنا، با رسیدن به خانه، پارچه‌های تسلیت روی دیوارها دلمان را لرزاندند، مردی سیاه‌پوش، با چشمانی غم‌زده و نگاهی استوار، به استقبال‌مان آمد، بعدا خودش را محمدمهدی موحدی، پدر مصطفی معرفی کرد، ما را خانه دعوت کرد، داخل خانه تعداد زیادی از بستگان مصطفی مانند مادر بزرگ، عمو، دایی، عمه، خاله و دیگران حضور داشتند و هر یک ویژگی‌های مصطفی چیزهایی را نقل می‌کردند: پای‌بندی او به ارزش‌های دفاع مقدس، عشقش به امام حسین (ع)، حس مسئولیت‌پذیری‌اش و روحیه جوانمردانه‌اش، از خنده‌هایی که حالا فقط در قاب عکس باقی مانده بود.

خانواده‌ مصطفی اصالتاً یزدی هستند و در تهران زندگی می‌کنند، با این حال، دلشان می‌خواست پیکر مصطفی در خاک پدری آرام بگیرد؛ همان‌جایی که حالا گلزار شهدای خیرآباد، خانه ابدی‌اش شده است.

فضای خانه سنگین بود؛ نمی‌دانستیم باید چگونه با خانواده‌ای که تنها پسرشان را از دست داده‌اند، گفت و گو را آغاز کنیم، دقایقی در سکوت گذشت تا بالاخره، پدر شهید با بغضی عمیق لب به سخن گشود: همسرم از صدا و سیما شنید که زندان اوین مورد هدف رژیم صهیونیست قرار گرفته و گفت: مصطفی آنجاست، فقط ۲ ماه تا پایان سربازی‌اش مانده بود، سراسیمه به سمت اوین رفتم؛ خیابان‌ها پر از نیروهای امدادی و انتظامی بود؛ انگار روزهای جنگ زنده شده بود.

صدایش می‌لرزید ولی کلماتش محکم بود، این گونه ادامه داد: وقتی رسیدم، ساختمانی دژبانی خراب شده بود، دیگر تردیدی نداشتم که مصطفی زیرآور مانده اما به خانواده‌ام چیزی نگفتم تا ساعت ۲۲ شب همانجا ماندم تا پیکرش را بیرون آوردند برایم خیلی سخت بود، ولی خوشحالم که در راه اسلام شهید شد.

پایان اشک، آغاز ایثار

پدر شهید در حالی که بغض‌هایش نشان از عمق فراق داشت، در کلام آخرش گفت: رژیم صهیونیستی باید بداند که ما تا آخرین قطره خون، پای وطن و انقلاب اسلامی ایستاده‌ایم، حتی اگر تا پای شهادت هم باشد و امروز افتخار می‌کنم که پسرم با غیرت به شهادت رسید.

افتخار می‌کنم که فرزندم در راه وطن جان فدای کرد

مادر شهید، با چشمانی سرشار از اشک و صدایی لرزان از آخرین دیدار با مصطفی گفت: پسرم همان سحرگاهی که رژیم صهیونیست به کشور تجاوز کرد و تعدادی از سرداران به شهادت رسیدند، کنار ما بود عصر همان روز وقتی می‌خواست راهی زندان اوین شود به او گفتم اجازه نمی‌دهم بروی خطر دارد تو که مرخصی داری بیا برویم یزد، شرایط تهران خوب نیست، اما مصطفی با قاطعیت گفت: من آماده‌ام و رفت.

فقط در روز عید غدیر، برای ۲ ساعت مرخصی گرفت و آمد؛ ۲ ساعت دیدار آخر ما بود و حالا دیدار بعد را باید تا قیامت در خاطر نگه دارم.

با هر جمله، بغض‌ مادر بیشتر می‌شد، ادامه داد: مصطفی دانش آموخته رشته مهندسی کامپیوتر بود؛ تنها پسر بودم و خواهرش را تنها گذاشت، عاشق نوحه‌های امام حسین (ع) بود، هر صبح با صدای نوحه امام حسین (ع) بیدار می‌شد، آهنگ موبایلش نوحه بود، در هیات خیرآباد یزد با شور خاصی به دوستانش می‌گفت: من محرم می‌آیم برای عزادارای ، برای من زنجیر بگیرید.

وقتی فقط ۱۲ سالش بود، زیارت عاشورا می‌خواند و همیشه می‌گفت: «اللهم ارزقنا شفاعت الحسین…» می‌گفتم چرا “ارزقنا” نه “ارزقنی”؟ می‌گفت: فقط برای خودم دعا نمی‌کنم، برای همه طلب شفاعت می‌کنم.

رژیم صهیونیستی باید بداند که ما تا آخرین قطره خون، پای وطن و انقلاب اسلامی ایستاده‌ایم، حتی اگر تا پای شهادت هم باشد

مصطفی هفت بار به زیارت اباعبدالله رفت و هر سال اربعین با پای پیاده به کربلا می‌رفت سال گذشته پنج روز مرخصی گرفت و رفت به دیدار سالار شهیدان، به من گفت مادر امسال هم به زیارت امام حسین (ع) بروم، شما را با خودم می‌برم ولی مصطفی امسال زودتر رفت و در شب اول محرم، پیکرش را به خاک سپردند.

مادر بودن در چنین شرایطی سخت است، اما افتخار می‌کنم که فرزندم در راه وطن جان فدای کرد، او نماد ایثار و فداکاری است.

حرف خواهر؛ فریاد آرام ایستادگی

خواهرشهید موحدی که حدود ۱۶ سال سن دارد با صدایی پر از بغض اما لبریز از ایمان گفت: افتخار می‌کنم که خون من و برادرم یکی است او تنها برادر من بود و همیشه همدل بودیم من هم مانند برادرم تا آخرین قطره خون با دشمنانم می‌جنگنم و راه شهدا را ادامه می‌دهم.

اشکی بی‌صدا، قلبی پراندوه

مادربزرگ این شهید در کنار جمع و در گوشه‌ای نشسته بود، اشک می‌ریخت و توان کلام نداشت، گویی خبر شهادت نوه‌اش را از تلویزیون شنیده بود، بی صدا گریه می‌کرد، اشک‌هایش گفته‌های بسیاری داشت اشک‌هایی که گویای فهمی عمیق از فداکاری نوه‌اش بود.

اشک‌های مادر بزرگ تمام حرف‌ها را می‌زدند، اشک‌هایی که سنگین‌تر از کلمات بودند، اشک‌هایی که در سکوت آن می‌شد فریاد عشق به ایران و سربلندی وطن را شنید.

اشتراک گذاری:

دیدگاه

تعداد دیدگاه‌ها: 0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *