جدیدترین ها

کپی لینک
کد خبر: 24123

نام نیکو گر بماند ز آدمی؛ به کزو ماند سرای زرنگار

هفتاد سالگی، اوج پختگی در سطوح دانش، تجربه و دنیادیدگی است، آن هم برای استادی که تاریخ را بارها خوانده و آموخته و تدریس کرده که هر سطرش برای او شعاع خط هایی است که از دوردست های تاریخ آمده و به بی نهایت می رسد.

هفتاد سالگی، اوج پختگی در سطوح دانش، تجربه و دنیادیدگی است، آن هم برای استادی که تاریخ را بارها خوانده و آموخته و تدریس کرده که هر سطرش برای او شعاع خط هایی است که از دوردست های تاریخ آمده و به بی نهایت می رسد.

در سال های آغازین کارم در تابستان  1365 در کتابخانۀ وزیری یزد بود که با فردی  بلند بالا، خوش اندام و خندان به نام استاد محمّدحسن امیری آشنا شدم که از مشتریان همیشگی کتاب‌های تاریخ  بود . او که به تازگی پایان نامۀ کارشناسی ارشد خود را با عنوان «زندگی نامۀ سید ضیاء الدین طباطبایی یزدی»  در سال 1365 گرفته بود. با آنکه استاد تاریخ دانشگاه تربیت معلم (فرهنگیان) یزد بود، همواره چون دانشجویی مشتاق در پی خواندن و دیدن کتاب های تازه بود. از دور که در تالار خوانش کتاب می دیدمش، مشاهده می کردم که با خواندن هر نکتۀ تاریخی در چشمانش برقی می زد، انگار کشفی تازه کرده است.

از تابستان 1365 تا اردیبهشت 1404 ، حدود چهل سال می شود که این پیوند به گونۀ حضوری، تلفنی ، تلگرامی و واتساپی برقرار بود. دوستی بود بی ریا و یکرنگ ، همیشه خندان و امیدوار و همیشه پیگیر. در تلفن هایش همواره در پی کشف نکته های تازه از بزرگان تاریخ ایران و یزد به ویژه فرّخی یزدی، استاد سید محمّد محیط طباطبایی و دکتر غلامحسین یوسفی بود. همیشه عیدها  و جشن ها را شادباش می گفت. واپیسین پیامی که باهم داشتیم، پیام شادباش در نوروز 1404 بود.

در کارگاه آموزشی سندشناسی، سندخوانی و سیاق نویسی که از سوی  سازمان اسناد و کتابخانۀ ملّی، مدیریّت یزد با استادی دکتر محسن روستایی از پژوهشگران‌ و كارشناسان‌ ارشد اسناد تاريخی‌ سازمان‌ اسناد و كتابخانه ملی ايران‌ در محلّ سازمان برنامه و بودجۀ یزد برگزار می شد، همدرس بودیم. در چندین همایش و نشست ادبی و فرهنگی  در شهر یزد با او همنشین بودم. گهگاه در برنامه های گفت و گوهای شفاهی که از سوی سازمان اسناد ملی یزد انجام می شد، مانند گفت وگو با استاد محمّدعلی عسکری کامران، استاد رضا سخندان و غیره همراه او می شدم. خوش بیان و نکته سنج بود. پرسش هایی چالش برانگیز را از  بزرگان تاریخ و فرهنگ یزد می پرسید و بر پایۀ این گزارۀ عربی «الکلامُ یَجُرّ الکلام»، گفت گوها زنده تر و پویا تر می شد.

آخرین باری که باهم در این نشست شرکت داشتیم پاییز سال 1403 بود که طرف گفت وگویمان را واداشته بود که بسیار ناگفته ها را برزبان بیاورد. عجب گفت و گوی پربار و ماندگاری شد. مدیر کنونی سازمان اسناد ملی استان یزد می گوید: شمار بسیاری از گفت و گوهای شفاهی سازمان با حضور داوطلبانۀ وی انجام شده است.اوقاتش بیشتر به تدریس دانشگاه، خواندن کتاب و حضور فعال و علاقه مندانه در برنامه های گوناگون نکوداشت ها و گردهمایی ها مانند آیین بدرقۀ پیکر دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در دبیرستان ایرانشهر (30آبان 1403)، اهدای جایزۀ نویسنده برتر سال از سوی بنیاد ایرانشناسی دفتر یزد به اینجانب (22 آذر 1403) و همایش های یزدشناسی سازمان اسناد ملی استان یزد مانند همایش بهاباد شناسی در شهر بهاباد (17 اردیبهشت 1403) که باهم بودیم و غیره یا گفت و گوهای شفاهی می گذشت و در کنار آن به کار کشاورزی و کاشت پسته در اشکذر، سرزمین پدری هم علاقه ای دوچندان داشت.

برخی آدم ها به قول مشهور، شفاهی اند، مانند دکتر احمد فردید (یزدی). سینه و یادشان آکنده از دانسته های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی است و به آسانی و بدون چشم داشتی در دسترس همگان می گذارند. استاد امیری به غیر از چندین گفتار و گفت و گو، هیچ اثر یا کتابی از خود به یادگار نگذاشت.

20 آذر  1403 بود که با خوشرویی و شادابی به من زنگ زد و گفت: دو گفت وگو با آقای مهدی جعفری نسب اشکذری ، سردبیر آوای اشکذر از او در شماره های آبان و آذر  1403 آن نشریه در بارۀ زندگی و پیشینۀ خاندان غلامرضا امیری کمال آباد (پدرش) از مردم اشکذر یزد چاپ شده است و سفارش کرد که برای حاجی حمیدرضا امیری، برادر زاده اش که از پژوهشگران و تهیّه کنندگان صدای مرکز یزد است و اکنون از یزد شناسان نامی استان یزد شده، بفرستم و با افتخار از حاجی حمید نام می برد.

تازگی ها بود که از راه دوست مشترکمان دکتر محمّدرضا قانع عزآبادی، مدیر پیشین نهاد کتابخانه های عمومی استان یزد باخبر شدم که استاد امیری، سرطانی سخت گرفته و بر اثر راهنمایی های نادرست، تن به برخی عمل ها و خوردن برخی داروها  داده که این بیماری را دوچندان کرده است. همان سرطانی که در ناحیه ای دیگر از بدن دوست مشترکمان دکتر محمّدحسن میرحسینی (1334- 1404خ)، استاد نامدار و پیشین تاریخ دانشگاه یزد درگیر کرده و او را در 70سالگی و در روز 26 فروردین 1404 از پا انداخته بود.

و همین چند روز پیش بود که با صدایی لرزان و گرفته همراه با بغضی فروخورده از بیمارستان مجیبیان زنگ زد و بیان کرد: چگونه ثانیه ها بر او رنج آور می گذرد و سفارش می کرد تا می توانی قدر سلامتی خود را بدان. درخواست داشت که سلامش را به حاج حمید امیری برسانم و به او پیام دهم که  بیاید و  در روزهای پایانی زندگی اش دربارۀ خانواده و نیاکانش از او بپرسد. زیرا او و برادرش، تنها فرد بازمانده از خاندان غلامرضا امیری است.

استاد امیری در 17 فروردین 1334 پای به دنیا نهاد و سرانجام در شب 21 اردیبهشت 1404 راهی بهشت جاودان شد و در دیارش اشکذر به خاک سپرده شد. از وی بسیار خاطرات شیرین و خوب و سه فرزند با تحصیلات عالی به یادگار مانده است.

حسین مسرّت

اشتراک گذاری:

دیدگاه

تعداد دیدگاه‌ها: 0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *