پنج سال گذشت ولی آسان نگذشت، واقعا آسان نگذشت. لحظه به لحظه اش جنگی بی امان بود برای “خودت ماندن” . مصافی مرموز بود برای تصاحب “خود تو” و این “خود” تنها داشته من بود از آن همه چیز که از دست داده بودم.
امروز می فهمم جهان، همچنان جهان “حلاج ها و شبلی ها”ست. هنوز شبلی های زیادی سنگ می زنند و می دانند که نباید بزنند و هنوز حلاج های زیادی برای گفتن “حق! انا الحق” محکوم به طرد و انکارند. جهان همچنان جهان”رکن الدین هایی” است که نباید قضاوت کنند و می کنند و “شیخ اشراق هایی” که به چله سیاه چال تنگ نظری دیگران محکوم می شوند.
جهان امروز، جهان جنگیدن برای آبادن کردن نیست جهان امروز جهان “عزلت” برای ساختن “خویشتن” است چراکه انسانها برای فتح انسانهای دیگر آنقدر دندان تیز کرده اند که هر لحظه بیم “بنده شدن” می رود.
همیشه شوق “رفتن” برایم شیرین تر از رخوت “ماندن” است، لیکن همواره “ارادت” هایی است که تو را میخکوب می کند به ماندن در مردابی که می دانی نهایتش “فرو رفتن” است ولی این کوچک ترین تعریف مردانگی است که آموخته ام و من بی تردید به آنچه آموخته ام وفادار خواهم ماند حتی اگر نتیجه اش آنی شود که همواره از آن می گریختم.
در سراسر این پنج سال دیگر شعری ننوشتم و آنچه سرودم را فقط زمزمه کردم و به دست باد سپردم که فراموش شود. چرا که به من ثابت شده ثبت عاشقانه ها، دیگر به کار جهان امروز نمی آید. فقط شاید فرصتی باشد که در اتاق درون خویش کمی با “خودم” خلوت کنم، بنشینم و از پنجره کوچک چشمانم، ببینم چقدر فاصله گرفته ام از روزهایی که می توانستم دست “خودم” را بگیرم و از تمام داشته هایم دور شوم و به “نداشته هایم” پناه برم.
من سراسر این پنج سال را به “خودم” باخته ام و سراسر این پنج سال را صرف چیزهایی کرده ام که لااقل آنچنان که باید، برایم مهم نبود جز دوستی هایش، جز مردانگی هایش و جز عاشقیت هایش.
از کودکی، آرمانهایی دوست داشتنی در من قد کشیده بود، در سراسر این پنج سال در بزنگاههای تاریخ زندگی، بر روی این آرمانها پای نگذاشتم و مهم نبود و نیست که دیگرانی بدانند یا ندانند، بخواهند یا نخواهند، دوست داشته باشند یا نداشته باشند. چرا که این آرمانهای “من” بود و من در سراسر این پنج سال به این آرمانهای قد کشیده در درونم پشت نکرده ام.
وقتی از دالان تقویم پنج ساله به خودم، قبل از پذیرش این مسئولیت نگاه می کنم می بینم هنوز “خودم” را دوست دارم و این “خود” همچنان در من می تپد و همین برایم کافی است تا مطمئن شوم هنوز بالهای پریدنم، پرواز را فراموش نکرده اند. همین ته مانده دوست داشتنی کافی است.