درخت ها در زمستان جامه از تن می کنند زیرا به گرمای وجود خویش ایمان دارند…
برف می بارد، سوز سرما به استخوان می زند اما چرا این همه سردی حریف آتش درون نمیشود؟!
خانه ی پیر پدری،کوچه های باریک و دیوارهای بلند خشتی،با محبوب شب هایی در حیاط و پیچ های پیچیده بر داربند موریانه خورده ی باغچه،که ریشه اش در خانه و آن سرش در خانه همسایه میجوشد و شیشه های بخار گرفته ی درب های چوبی ،بخاری نفتی میسوزد، سوخت رسانی به این بخاری بین من و برادرم تقسیم کار شده است،نزدیک به نوبت هر کس که میرسد با دلهره زبانه بخاری را بالا میکشد و التماس گویان تقاضای سوختن ساعتی بیشتر را دارد،منبع سوخت در بشکه های 200 لیتری در انتهای حیاط با پمپی قدیمی و آهنگی دلخراش برای کشیدن قرار دارد،باید سوخت رسانی به موقع انجام شود وگرنه داستان دوده زدن و خاموشی خود پروسه ای اشک آور دارد. علاالدین زرد رنگ میان اتاق با کتری بزرگ شیر سماوری قل قل می زند و چای دم کرده پدربزرگ هر لحظه آماده تر برای خوردن میشود.خوشحالی از باریدن برف در کویر بی تابم می کند،این شوق با جمله “باد برف است” از زبان آنهایی که هرگز برف را باور نداشتند تلخ ترین حرف دوران کودکی میشود.
دست به دعاییم برای باریدن برفی که باعث تعطیلی فردای مدرسه ها شود، تا صبح بارها بر میخیزم،شیشه ی ها گرفته را با آستین لباسم پاک و به آسمان قرمزی که می بارد نگاه می کنم
در دل برای فردا، برفی عمیق و سنگین آرزو می کنم اما صبح که میشود انگار این زمین تشنه کویر هرآنچه آسمان یک روز باریده را به آنی بلعیده و آفتاب بعد از آن تا دو برابرش را پس نگیرد دست بر نخواهد داشت.
و امروز باز هم برف بارید،نه از آن باد برف ها بلکه برفی راست راستکی،اما دیگر خبری از خانه ی پدری ،بخاری نفتی،جیغ های کودکانه و خنده های معصومانه نبود،علاالدین پیر را یک روز که نبودیم دزد به خیال عتیقه بودن برد و بخاری نفتی بزرگ هم سالهاست دود زده در گوشه انباری خاطره میشود،دیگر خبر از شلغم های داغ و شیرین همسایه نیست و آسمان دیگر هرگز آن رنگ قرمز را به خود ندید.
سوز سرما دارد به استخوان میزند اما در عجبم که این همه سردی چرا داغی وجودم را تکان هم نمیدهد،شیشه ی دلم بخار گرفته و حتی چشم دلی برای دیدن اینهمه زیبایی نیست،شاید این از عوارض دو هوایی درون و بیرون باشد.
درخت چنار ،عریان به تماشای آنچه طبیعت مقدر نموده است می نشیند،برف درخت را پیرتر نشان می دهد و برف برگهای باوفای باقی مانده را سنگین تر برای افتادن می کند،درخت هنوز بیدار است،او نگران داشته هایش هنوز دل به خواب نسپرده و صبورانه به انتظار افتادن آخرین برگ از آخرین شاخه اش نشسته است.
او می داند پس از این زمستان ،بهار می آید و جهان تازه میشود و زندگی گونه ای دیگر آغاز میشود،پس تا بهار هنوز مجالی باقیست.