روایتی از چند ساعت بازدید از مجتمع ریحانه الرسول (س) یزد:

هنوز عشق به کتاب و فرهنگ در یزد زنده است

وقتی که هوای دلت تنگ و آسمان قلبت ابری است، خوب است که بزرگتری و سنگ‌صبوری بیابی و از زمین و زمان برایش گلایه کنی…

می خواستم درگوشه ای خلوت به رسم قدیم ‌با حاج آقا کاظمینی که حق زیادی برگردن فرهنگ، هنر، تالیف کتب، هنرمندان و روزنامه نگاری و جراید یزد در عهد خودش داشته و خیلی از نبودها و نداشته های پیش از او در حوزه فرهنگ و هنر و نشر و تالیف را بود و جزو داشته ها کرد و در عرصه تالیف و موزه خصوصی از نادره های دیارمان است؛ دردلی کرده و در “پردیس فرهنگ و بوستان خاطره” بی غم سیاست و اقتصاد  قدمی بزنیم و از هنر و فرهنگ بگوییم. اما تقدیر جور دیگر رقم‌ زد و شعف دیدن دانایی و شادابی و تلاش آینده سازان غم از دل ببرد.

از ورودی مجتمع ریحانه الرسول( س) تا دفتر “آقای کاظمینی” حسابی دلم باز شد. گویا تکه ای از پردیس‌‌ موعود همینجا بود.

شاید یادگاران دیروز از مسیر امروز به فردا می رسند! مثل همیشه دیدن کتاب و کتابخانه‌ عنان ‌اختیار از دستم گرفت که بی اختیار به کتابخانه سرزدم و تابلو سکوت و سیمای عزیزانی که در کتاب غرق بودند و آرامش دیدن ‌نوجوانی که بیرون کتابخانه در دل رمان چنان فرورفته بود که حضورم را حس نکرد، آرامشی اطمینان بخش به من داد که هنوز قلب کتاب و مطالعه در نسل جوان می تپد و “یار مهربان” غریب و مهجور نیست. اگر استخری باشد و نجات غریقی، نسل نوی یزد شناگران علاقمند وقابلی در حوض هنر و فرهنگ هستند.

پس از سکوت کتابخانه، به هیاهوو و شادی و نشاط رسیدم. سمت راست حیاط آموزشگاه اختر دانش واحد کاظمینی و سمت چپ؛ سالن ورزشی تفریحی آریو قرار دارد.

صدای جیغ شادی و پیروزی نوگلان و آوای تحرک در سالن آریو حکایت از جریان رویش زندگی می داد. هیجان، کنجکاوی، تلاش برای حل مساله و بروز خلاقیت و کشف استعدادها در این مکان؛ گمشده پیدا شده ام بود.

آری شاید اراده الهی بود جایگاه نگهبان یادگاری های گرانسنگ پدران فرهمندمان، پردیس بیافریند که امروز بر محور دانایی به فردای بهکامی پیوند می خورد. که اگر این پاسداری نبود قطعا کتب و وسایل  کهن به جای محفظه های ایمن و استاندارد موزه کاظمینی یا پریشان بر بادرفته مثل ده ها اثر و میراث پدران می شد یا در دست اجنبی در فرنگ بدان فخر می فروختند. 

کلام آخر که باید عاشق بود تا کوه کندن فرهاد را حس کرد.

بیستون کندن فرهاد نه کاری است شگرف

شور شیرین به سر هرکه فتد کوه کن است

حاجی کاظمینی آرام پذیرایم شد ولی غوغای درونش و حسرت از اینکه امانتداران؛ امین نبودند و…. بماند برای بعد…

شاید تقدیر من است جزای چند لحظه شادی دل؛ غمی جانکاه سراغم گیرد.

دیدگاهتان را بنویسید