جدیدترین ها

کپی لینک
کد خبر: 27929

صدا و سیما و شکست میلیاردی در برابر چند یوتیوبر

محمد شاکر اردکانی*



در تاریخ معاصر ایران، کمتر نهادی را می‌توان یافت که به اندازه سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران از امکانات، نیروی انسانی، زیرساخت، انحصار قانونی در پخش فراگیر و بودجه عمومی برخوردار باشد. انتظار طبیعی از چنین رسانه‌ای آن است که مرجع اصلی اطلاع‌رسانی، فرهنگ‌سازی، سرگرمی، آموزش و شکل‌دهی به افکار عمومی، به‌ویژه در میان نسل جوان باشد. اما واقعیت امروز، تصویری متفاوت و نگران‌کننده را پیش روی ما قرار داده است.
امروز میلیون‌ها نوجوان و جوان ایرانی، ساعت‌های طولانی از زندگی خود را در یوتیوب، اینستاگرام، تیک‌تاک و سایر شبکه‌های اجتماعی سپری می‌کنند. آنان نه تنها برای سرگرمی، بلکه برای یادگیری، الگوبرداری، انتخاب سبک زندگی، نوع پوشش، شیوه گفتار و حتی تحلیل مسائل اجتماعی به تولیدکنندگان محتوای مستقل مراجعه می‌کنند. چهره‌هایی مانند نیما تیکیدو و ده‌ها یوتیوبر و اینفلوئنسر فارسی‌زبان دیگر، بدون برخورداری از بودجه‌های کلان، استودیوهای مجهز یا ساختارهای عریض و طویل اداری، موفق شده‌اند میلیون‌ها مخاطب وفادار را با خود همراه کنند؛ مخاطبانی که حاضرند ساعت‌ها پای محتوای آنان بنشینند، اما حتی چند دقیقه از برنامه‌های تلویزیون را دنبال نکنند.
این فقط یک تغییر در الگوی مصرف رسانه نیست؛ این انتقال مرجعیت فرهنگی است.
سؤال اساسی اینجاست؛ چگونه ممکن است سازمانی با این حجم از امکانات، در رقابت با چند جوان خلاق که تنها یک دوربین، یک رایانه و اینترنت در اختیار دارند، چنین فاصله‌ای را تجربه کند؟ چگونه رسانه‌ای که سالانه از بودجه عمومی کشور بهره‌مند می‌شود، نتوانسته است اعتماد و علاقه نسلی را جلب کند که آینده این سرزمین را خواهد ساخت؟
پاسخ را نباید در قدرت یوتیوب یا جذابیت شبکه‌های اجتماعی جست‌وجو کرد؛ ریشه اصلی را باید در نوع نگاه به رسانه پیدا کرد.
رسانه زمانی زنده است که آینه جامعه باشد؛ نه آنکه تنها بازتاب‌دهنده بخشی از جامعه یا یک روایت مشخص باشد. مخاطب امروز، به‌ویژه نسل «زد»، رسانه‌ای را می‌خواهد که او را ببیند، حرفش را بشنود، دغدغه‌هایش را بازتاب دهد و با او صادق باشد. نسل جدید از رسانه‌ای که صرفاً بخواهد برای او تعیین تکلیف کند یا تنها یک روایت را به نمایش بگذارد، فاصله می‌گیرد و به سراغ رسانه‌ای می‌رود که امکان گفت‌وگو، تنوع و انتخاب را برایش فراهم کند.
واقعیت آن است که صدا و سیما در سال‌های اخیر، در نگاه بخش قابل توجهی از جامعه، بیش از آنکه یک رسانه ملی باشد، به رسانه‌ای با رویکرد سیاسی و جناحی تبدیل شده است. هنگامی که بخش مهمی از ظرفیت رسانه صرف بازتاب دیدگاه‌های محدود، پوشش یک‌سویه رویدادها و تولید برنامه‌هایی متناسب با سلایق یک طیف خاص می‌شود، طبیعی است که اقشار گسترده‌ای از مردم احساس نکنند این رسانه، نماینده همه آنان است.
نتیجه چنین رویکردی، چیزی جز کوچ گسترده مخاطبان نبوده است.


وقتی رسانه رسمی نتواند نیازهای مخاطب را پاسخ دهد، مخاطب رسانه دیگری را انتخاب می‌کند. امروز رقیب اصلی صدا و سیما دیگر شبکه‌های تلویزیونی نیستند؛ بلکه تلفن همراهی است که در جیب هر نوجوان ایرانی قرار دارد. همان تلفن همراهی که از طریق آن، یوتیوبرها، استریمرها و اینفلوئنسرها هر روز بر ذهن، سلیقه، زبان، پوشش، روابط اجتماعی و حتی نظام ارزشی نسل جدید اثر می‌گذارند.
تلخ‌تر آنکه بسیاری از این تولیدکنندگان محتوا، نه بودجه‌های میلیاردی دارند، نه ساختمان‌های عظیم، نه صدها مدیر و نه هزاران کارمند. سرمایه اصلی آنان شناخت مخاطب، خلاقیت، آزادی در روایت و توانایی ایجاد ارتباط انسانی است؛ مؤلفه‌هایی که به نظر می‌رسد رسانه ملی در سال‌های اخیر از آنها فاصله گرفته است.
نسل «زد» با نسل‌های گذشته تفاوت بنیادین دارد. این نسل در دنیای اینترنت متولد شده، اطلاعات را در چند ثانیه راستی‌آزمایی می‌کند، از تک‌صدایی گریزان است و نسبت به هرگونه پیام کلیشه‌ای یا دستوری واکنش منفی نشان می‌دهد. او رسانه‌ای را انتخاب می‌کند که واقعی، صادق، پویا و تعاملی باشد؛ نه رسانه‌ای که تصور کند هنوز در عصر انحصار اطلاع‌رسانی زندگی می‌کند.
این واقعیت را نمی‌توان تنها با نسبت دادن همه چیز به گسترش فناوری یا نفوذ شبکه‌های اجتماعی توضیح داد. کشورهای بسیاری با وجود گسترش اینترنت و حضور پرقدرت پلتفرم‌های جهانی، همچنان رسانه‌های عمومی قدرتمند و پرمخاطبی دارند؛ زیرا اعتماد عمومی را حفظ کرده‌اند، تنوع دیدگاه‌ها را به رسمیت شناخته‌اند و مخاطب را نه یک شنونده منفعل، بلکه شریک گفت‌وگو دانسته‌اند.
اگر امروز مرجعیت فرهنگی نسل جدید از رسانه داخلی به اینفلوئنسرها منتقل شده است، این پدیده صرفاً نتیجه قدرت آنان نیست؛ بلکه حاصل ضعف رقیبی است که با وجود همه امکانات، نتوانسته جایگاه طبیعی خود را حفظ کند.
این یک هشدار جدی برای سیاست‌گذاران فرهنگی کشور است. جامعه‌ای که مرجعیت رسانه‌ای خود را از دست بدهد، دیر یا زود مرجعیت فرهنگی، اجتماعی و حتی هویتی خود را نیز از دست خواهد داد. اگر نوجوان ایرانی پاسخ پرسش‌هایش را، الگوهای رفتاری‌اش را، قهرمانانش را و سبک زندگی مطلوبش را بیرون از رسانه‌های داخلی جست‌وجو کند، باید پذیرفت که بخشی از میدان اثرگذاری فرهنگی، عملاً واگذار شده است.
بازگشت مخاطب، با افزایش بودجه، ساخت استودیوهای بزرگ‌تر، افزودن شبکه‌های بیشتر یا تولید برنامه‌های پرهزینه امکان‌پذیر نیست. مخاطب امروز را نمی‌توان با امکانات مادی جذب کرد؛ او صداقت، کیفیت، آزادی نسبی در طرح دیدگاه‌های مختلف، احترام به شعور مخاطب، حرفه‌ای‌گری و خلاقیت را مطالبه می‌کند.
صدا و سیما اگر می‌خواهد دوباره «رسانه ملی» باشد، باید پیش از هر چیز، خود را متعلق به همه مردم بداند؛ نه به بخشی از آنان. رسانه‌ای که همه صداها را نشنود، دیر یا زود دیگر صدایش نیز شنیده نخواهد شد.
امروز رقابت میان صدا و سیما و چند یوتیوبر نیست؛ رقابت بر سر ذهن، فرهنگ و آینده نسلی است که فردا مدیریت این کشور را در دست خواهد گرفت. اگر این رقابت همچنان با همین شیوه ادامه یابد، بازنده فقط یک سازمان نخواهد بود؛ بازنده، سرمایه اجتماعی و فرهنگی ایران خواهد بود.
*حقوقدان و فعال اجتماعی

اشتراک گذاری:

دیدگاه

تعداد دیدگاه‌ها: 0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *