مهدی دهقان منشادی
یزد یک زمانی به «شهر دوچرخهها» شهرت داشت. این را جلال آل احمد در سال 1337 گفته و در کتاب «ارزیابی شتاب زده»اش آورده بود. البته امروز دیگر این لقب برای شهر یزد سنخیت چندانی ندارد و در این شهرِ بیرویه گسترده شده و تحت سیطره ماشین و موتورهای شتابان قرار گرفته، دوچرخه سواری دیگر یک فعالیت ایمن و آرامش بخش نیست بنابراین درصد استفاده کننده از دوچرخه به شدت کاهش یافته است. با وجود این، روندهای اقتصادی و تورمی فعلی جامعه سبب شده است تا در این شهر یا دیگر شهرهای کشور، چه اوضاع برای دوچرخه سواری و دوچرخه سواران ایمن باشد یا نباشد، رجعت به این وسیله سالم و دوست داشتنی به طور فزایندهای صورت گیرد زیرا از یک سو هزینههای سرسام آور استفاده از خودرو تعدادی از خانوادهها را مجبور کرده تا در حد امکان استارت کمتری بزنند و بسیاری از سفرهای کوتاه شهری را با پای پیاده یا دوچرخه طی کنند؛ از سوی دیگر افزایش شگفت انگیز هزینه درمان و لزوم بالابردن تحرک بدنی به منظور سلامت بدن برخی را به استفاده بیشتر از دوچرخه و پیاده روی تشویق نموده است، هرچند که ایمن نبودن دوچرخه سواری در معابر پر رفت و آمد شهر شاید به یکباره سلامت را با خطر مواجه ساخته و هزینه درمانی زیادی را به افراد تحمیل کند. پیاده روی و دوچرخه سواری به غیر از اینکه وسیله تفریح و تفنن، کمککارِ خانواده در سفرهای شهری و نیز عاملی برای تحرک بدنی و سالم زندگی کردن به شمار میروند، محملی برای تفکر کردن و به زیر پوست شهر رفتن نیز هستند.

غروب آخرین روزهای اردیبهشت سال صفر پنج است که یزد ناپرهیزی کرده و هنوز هوای بهاری را در چنگ خود نگه داشته است. جنگ از تب و تاب افتاده اما هنوز سایه و غبارهایش را بر سر شهر برنداشته است با این حال زندگی به روال خود جریان دارد و گذر روزها بیاعتنا به دغدغهی ندارها و در رنج قرار گرفتهها ادامه مییابد. با دوچرخه به کوچه و خیابان میزنم تا تحرک ماهیچهها به فعل و انفعال مغز هم منجر شود و پردازش دیدهها، زیر پوست شهر را نمایان سازد. چهره شهر و در و دیوارش علاوه بر سبزی بهاری، سرخی مقاومت را به خود گرفته است و آویخته شدن بنرهای متعدد، سیاهی فقدان را مینمایانند. در زیر بنرها، زبالهگردها به جستجویند و عظمت آنها را میستایند. خودروهایی پرچم به دوش و ملصق به عکس و شعار، در تکاپوی پیوستن به کاروان همپیمانان خود هستند. در گوشه خیابان پرایدی را میبینم که متوقف شده و کاپوتش بالا رفته است. رانندهاش از دوستان قدیمی من است که با شروع جنگ در شب نوروز، درب دکان راهنمای مسافریاش تخته شده و بعد از بیکاری غمناک رو به مسافرکشی آورده است. از هزینههای سنگین استهلاک خودرو و مسافرکشی میگوید و این که دخل و خرج در تعارضی جان آزارند. پلاک قرمزی از کنار من میگذرد که کودکی در صندلی عقبش نشسته و پرچم تکان میدهد. یاد نوشتههای حک شده روی بدنه خودروهای دولتی اول انقلاب میافتم: «خودروی مخصوص خدمت»؛ و امروزه قرمزی پلاک خودروها جایگزین آن نوشته شده تا با زبان بیزبانی به همگان بفهماند این خودرو صرفا در جهت خدمت به شهروندان بوده و استفاده شخصی از آن با تعهد سرنشین منافات دارد با این وجود و با حضور کودک سرنشین، خدمت در این موقع شب، کمی شبهناک به نظر میآید. با نزدیک شدن به میدان از غلظت روانی وسایل نقلیه کاسته میشود و ایستایی، دور میدان را فرا میگیرد. آژیر یک آمبولانس و ناله بیمار داخل آن بلند، اما دستشان کوتاه است. از لابهلای خودروهای دارای سرعت لاک پشت مانند میگذرم و پیادهرو را به عنوان معبر میانبُر برمیگزینم. در پیاده رو از کنار خانوادههای نشسته روی روفرشیهای گسترده که برای گردهمایی شبانه آمدهاند میگذرم. آن طرفتر پرچم به دستها در شور و اشتیاقند و پرچمهای بیقرار در دستانشان فضای خیابان را میشکافد. بلندگوها صدایی حماسهگون میآفرینند و این شعر و آهنگها برای پرچم به دستها شوری انقلابی پدید میآورند. آن سوی میدان بینوایی اسپند دود میکند تا شاید دل گذرندگان را به رحم آورد و اسکناسی به جیبش فرو برد. با خالی بودن جیب عبور کنندگان و کلافگی رانندههای گیرافتاده در ترافیک، کار اسپند دود کن، فعلی بیهوده است و تنها دودی را به دود ترافیک شبانه و دود جنگ اضافه میکند تا شهروندان را به نفس تنگی بیشتر بیاندازد. مقداری دورتر از این تجمع و ترافیک شبانه، مغازههای کنار خیابان در فعالیتی مبهم و متناقض سیر وقت میکنند. قصابی و میوه فروشی خلوت هستند اما کافی شاپ و قلیان فروشی کنار آن دو رونق بیشتری دارد. جوانان و نوجوانان در درگاه آن بنگاهِ حالفروشی در رفت و آمدند تا زندگی علی رغم سایه جنگ، روال عادی خود را نشان دهد. دودهای برخواسته از قلیانها و طعم تلخ قهوههای نوشیده شده در کافی شاپ یک پیام را در خود دارد و این که در ابهام خاکستری آینده، این جوانان به حال و اکنون چسبیدهاند و تلخی اسپرسو را همزاد روزهای نیامده تلقی میکنند. رکاب زنی به پایان خودش نزدیک شده و عقربههای ساعت، عدد دوازده را نشان میدهند و این یعنی نزدیک شدن به پایان زندگی روزانه و خارج شدن از فضای زیر پوست شهر و رفتن برای پیوستن به جریان دیگری از عادات زندگی.